|
منم گدا منم گدا گدای کوی فاطمه (س) عشق سر در گم رها می شد اگر زهرا (س) نبود
دلت شاد لبت خندان بماند برایت عمر جاویدان بماند
گاه دلتنگ می شوم دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها ، گوشه ای می نشینم ، و حسرت ها را میشمارم ، باختن ها و صدای شکستن ها را ، نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم.
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته یک سینه غرق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
ای ساربان آهسته ران آرام جان گم کرده ام آخر شده ماه حسین من میزبان گم کرده ام در میکده بودم ولی بیرون شدم چون غافلین ای وای ازین بی حاصلی عمر جوان گم کرده ام پایان رسد شام سیه آید حبیب من ز ره اما خدا حالم ببین من مهربان گم کرده ام ای وای ازین غوغای دل از دلبرم هستم خجل وقت سفر ماندم به گل من کاروان گم کرده ام نعمت فراوان دادی ام منت به سر بنهادی ام اما ببین نامردی ام صاحب زمان گم کرده ام من عبد کوی عشقم و من شاه را گم کرده ام آقا تو را گم کرده ام مولا تو را گم کرده ام بنوشتم این نامه چنین با خون دل ای مه جبین اما ببین بخت مرا نامه رسان گم کرده ام
مردم دون آتشی افروختند خیمه ها در آتش کین سوختند بلبلی بال و پرش آتش گرفت از جفا چشم ترش آتش گرفت خواهری سوی برادر می دوید دید مردی سر ز آقا می برید دختری شیون کنان مو می درید تا که دشمن سر ز بابا می برید دختری دیگر به بابا راز گفت روضه های قلب خود را باز گفت ای پدر آبت ندادند ای پدر نیزه بر رأست نهادند ای پدر ای پدر انگشت و انگشتر کجاست من ندارم باور این رأس شماست ای پدر لب تشنه جان دادن بد است روی صحرا بی سر افتادن بد است ای پدر رأست به نزد نیزه هاست نوک نیزه با رگانت آشناست شمس بر نیزه بتاب از نوک نی لب گشا و ده جواب از نوک نی گو چرا ما را به هر دم می زنند؟ رنگ نیلی روی شبنم می زنند کربلا را غمسرا دیدم پدر لاله ها از باغ تو چیدم پدر گلشن باغ رخت خونی شده قصه ات لیلا و مجنونی شده ابر چشمم بهر تو سیلای گشت حنجرت از خنجری سیراب گشت بادهای آسمان نوحه گرند محو چشمان تو ای خونی سرند
سفر از فاصله ی دور حکایت دارد خسته با رفتن احساس رفاقت دارد *** دوری از این دیده ، اما باز یادت میکنم حرمت این آشنایی فرش راهت میکنم باز هم از انتهای دل صدایت میکنم *** من که گفتم این بهار افسردنی است من که گفتم این پرستو مردنی است عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار هم شکست و هم شکستم داد دل *** میان قلب من عشق تو پیداست *** زندگی یک بازی درد آور است زندگی یک اول بی آخر است
نذار امشب با يه بعض سر بشه بزن زير گريه چشات تر بشه بذار چشماتو خيلي آروم رو هم بزن زير گريه سبك شي يه كم يه امشب غرورو بذارش كنار اگه ابري هستي با لذت ببار هنوز اگه عاشقش هستي كه نريز غصه هاتو تو قلبت ديگه غرورت نذار ديگه خستت كنه اگه نيست بايد دل شكستت كنه نمي توني پنهون كني داغوني نمي توني يادش نباشي به اين آسوني هنوز عاشقي و دوسش داري تو نشونش بده اشكاي جاري تو نمي توني پنهون كني داغوني نمي توني يادش نباشي به اين آسوني
من با تو هرگز سلام ای بی وفا ، ای بی ترحم
کاش من یک بچه آهو می شدم توی کوه و دشت و صحرا روز و شب می دویدم تا که می دیدم تو را می کشیدی دست خود را بر سرم شاد می کردی مرا با خنده ات چونکه روزی مادرم می گفت تو دوست با یک بچه آهو بوده ای توی صحرا ضامن او بوده ای بچه آهویی که تنها و غریب روز و شب در انتظارم پس بیا بند غم را از دو پای کوچکم با دو دست مهربانت باز کن
توي خاک باغ خونه يه روزي دست زمونه مارو کاشت با مهربوني پيش هم مثل دو دونه ما تو باغ مأوا گرفتيم بارون اومد پا گرفتيم دوتايي تو خاک باغچه ريشه کرديم جا گرفتيم غافل از رنگ گلامون غم فرداي دلامون توي خاک زير يه بارون توي باغ روي زمين گل اون شد گل سرخ گل من زرد و غمين گل اون گلهاي شادي گل من گلهاي درد اون تو گلخونه ي گرمِ من اسير باد سرد
به چه می خندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به چه چیز؟ به شکست دل من؟ یا به پیروزی خویش؟ به چه میخندی تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه میخندی تو؟ به دل ساده ی من میخندی که دگر تا به ابد نیزبه فکر خود نیست؟ خنده دار است بخند...
|
ABOUT MENU
Home
|